من اگر عاشق شوم یک شب دیوانه شوم
خوبین؟
ببخشید من نمیتونم برای مدتی آپ کنم و بیام
امیدوارم که همیشه عاشق باشین و شاد
بای تا های.....![]()
![]()
این آپمم تقدیم به همه دلسوختگان
عاشق
بدون تو هیچم و پوچم ای سرا پا احساس
من اگه تو نباشی دیگه وجود ندارم در این زمین
من بی تو ای یارم یاوری ندارم
من فقط تورو دارم تو رو دارم
از برق نگاهت فهمیدم که عاشقی
و منم میدونم که عاشق منی
و منو تو باهم از روی زمین پر میکنیم
به امید آن روز...

عاشقی درمون نداره
عاشقی درمون نداره صحبت از در مون نکن
پیش چشمم زندگیرا گوشه زندون مکن
زندگی عشق است. عشق افسانه نیست.آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست.عشق ان نیست که کنارش باشی.عشق آن است که به یادش باشی




اين چه رسميست كه تو ناز كني يك طرفه
اين نشد كار كه من ناز كشم يك طرفه
عين ظلمست كه تو مست خرامان باشي
من به خاري حقارت برسم يكطرفه
نازنينم اين چه رسميت اين چه رسميت
اين چه رسميت كه تو عاشق خود باشي و من
در غم سستي پيمان تو پرپر بزنم
اين چه گفته است كه تو غرق هوس بازي خويش
من عاشق به دل غم زده خنجر بزنم
نازنينم اين چه رسميت اين چه رسميت
اين چه گفته است كه من خسته ترين باشم و تو
غافل از آتش افروخته در سينه من
اين چه كاريست كه من مهر تو بر دل گيرم
تو شب و روز بگيري به دلت كينه من
نازنينم اين چه رسميت اين چه رسميت

ستاره ها
با دلی که بوئی از وفا نبرده است
جور بيکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار اين مصاحبان خود پسند
ناز و عشوه های زيرکانه خوشتر است
اي ستاره ها چه شد که در نگاه من
ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
اي ستاره چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟
جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه هاي او
سر نهاده ام که در ميان اين سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهيد
از دو روئی و جفای ساکنان خاک
که اين چنين به قلب آسمان نهان شديد
اي ستاره ها،ستاره های خوب و پاک

مرا در روزی بارانی دفن کنید
تا آتش قلبم خاموش گردد و در
طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد
دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست
داشتم کسی را در آغوش بگیرم چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند
همیشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا
بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد . مرا در آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد.


| سوزای دل
| |
|
شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا |

